نویسنده :
شامانی - ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸
. معلمی رسم شیدایی در زمانه ی آهن و رنج است؛ زمانه ای که کسی سراغ خانه ی پروانه را نمی گیرد، به خانه ی کرم شب تاب سر نمی زند و زیر غبغب قورباغه ها را قلقلک نمی دهد. معلمی تعقیب پر معلمی شعری است که فقط به لهجه ی باران وبه لهجه ی روزهای کودکی آن را باید سرود؛ شعری خیال اشتیاق جویبار است تا وقتی به رود می رسد و کشیدن نقاشی روی لحظه های مه گرفته ی اکنون است.
معلمی دویدن در کوچه تنهایی است؛ پر از دلتنگی و سرخوشی. بالارفتن از خیال سپیدار هاست ، آویختن به گیسوی مهتاب و هم بازی ستاره ها شدن است. معلمی روی خاک با آب پاش مهربانی، آب پاشیدن است، بوی خوش خاک باران خورده در یک سحر صبور، لحظه های نجوا و نیایش است.
معلمی لحظه های الهام است وقتی در حرا به نماز می ایستی و در طور، سینه خود را قدمگاه دوست می کنی. لحظه های رهایی و رسیدن است. لحظه های خواهش و تمنا؛« رب انّی مغلوبُ فانتصر».
معلمی لبخند ساده ی دخترکان چشمه های مهربانی است؛ لحظه های صید ماهی دل در قنات عاشقی. معلمی پریدن بر شاخه های درخت خداست در صبحی که از بوی خدا، باغچه ی دوستی آکنده است. معلمی بوسه بر بلور های برف است، بوسه بر رگ برگ گلِ نرگس و قد کشیدن در گلدان بندگی کنار پنجره ای است که تو را تا آن سوی کهکشان پرواز می دهد.
مهلمی شرح قصه ی یوسف، مویه های یونس و سینه ی گشاده ی پیامبر مهر و دلدادگی است . معلمی ... چه په قصه غریبی است وقتی خدا تو را برگزیند. معلم پیامبری است که هماره در راه تو او را می بینی و صدای گرم اورا مثل شمیم دست های مادری که در پگاه تو را برای نماز می خواند، احساس می کنی، معلمی حرف های فرو خورده ی من و توست، وقتی از نخلستان تنهایی شنیده می شود....
معلمی آغازی است به راهی که در انتهای آن خدا تو را به انتظار نشسته است. و چه شکوهی دارد که وقتی خوب از نفس می افتی، آغوش گرم تو را پذیرا شود و چنین است که توهیچ گاه از تقلا و از رفتن، باز نخواهی ایستاد. همیشه جاری هستی، نرم و سبک چون خیالِ آوای مؤذن که از مأ ذنه ی ایمان اوج می گیرد. یادمان باشد، آسمان می تواند از آنِ ما باشد. یادمان باشد، می توان در کوچه های خدا دوید و خدا را به لهجه ی باران خواند. یادمان باشد، می توان نام خود را بر پیشانی کوچه ی عشقی نوشت؛ همان طور که سرو قامتان این دیار نامشان را بر پیشانی کوچه ها ماندگار کردند. می توان بی هراس از زمانه در زمزمه ی مستانه،قهقه ی بلند شیدایی سر داد.می توان شاهد شد و شهد « دوستی» را از دستِ چشید. بگذار در خلوتی که تو باشی و خدا، از غیر او هیچ ذکری نباشد. بگذار فراموش شوم . انگار نبوده و نزیسته ام. درست مثل آنانی که بر تربت پاکشان فقط نوشته اند « گمنام». واین گمنام نشان تمام مردان بی نشانی است که خدا را هماره در خلوت خانه ی دل تمنا کرده اند . قصه ی گمنامی کوتاه است...آسمان دوباره خواهد بارید . دوباره صدای بچه ها در کوچه خواخد پیچید و دوباره یک نفر روی تخته ی سبز کلاس خواهد نوشت؛ یک مرد آمد. یک عاشق رفت.....
نویسنده :
شامانی - ساعت ۸:٠٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦
بی بال پریدن در هوای تو
اشتیاق دیگری دارد.
نویسنده :
شامانی - ساعت ۸:٠٢ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦
بهار هم بدون تو
یک خواب اشفته است.
نویسنده :
شامانی - ساعت ٧:٥٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
نان وریحان را دوست دارم
و صداقت را.
از دیدن قور باغه ها به وجد می ایم.با پروانه ها قایم باشک بازی میکنم.
در ستایش دیوانگی می نویسم
و خانه کرم های شبتاب را بلدم.
شاگرد روستای سادگی ام.
نویسنده :
شامانی - ساعت ۳:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥
برای روح خدا
این روزها ، چه روزهای پر خاطره ای است .
هزار تصویر از تو در نگاه ما نشسته است .
هنوز شهر بوی تو را در آورده و صدای تو در تمام حسینیه ها می پیچد.
هنوز حسینیه ی کوچک تو در جماران برای دل های مشتاق فرصت بیعت تازه ای است .
مثل لحظه هایی که تا بهشت زهرا پر می کشیم و در کنار تو خدا را زمزمه می کنیم.
در خاطره ی درخت ، جویبار و هزار شقایق پرپر، همیشه ماندگاری.